یأس فلسفی

داشتم The Social Network رو نگاه می کردم. میخکوب شده بودم… و وقتی تموم شد چشمامو بستم و فکر کردم… فکر کردم که من هیچ کاری نکردم، هیچی نشدم و احتمالا هیچ وقت… هیچ وقت هم هیچی نمی شم.
من دچار یاس فلسفی شدم.
این فیلم راجع به بنیان گذار فیس بوک مارک زکربرگه. وقتی دانشجو بوده فیس بوکو درست کرده… الآن قیمت فیس بوک با 500 میلیون کاربر 25 میلیارد دلاره و مارک زکربرگ خودش در 26 سالگی جوون ترین میلیاردر دنیاست.
به من حق می دین دچار یاس فلسفی بشم؟
من از خودم ناامید شدم.
از این که در زندگیم هیچ غلطی نکردم، از این که هیچ نمی شناستم، از این که تا حالا هیچ کار مفیدی… هیچ کاری که ارزش یادآوری باشه، هیچ کاری که بهش افتخار کنم نکردم…
من ناامید شدم.
بهم گفتن لازم نیست خودتو با اون آدما مقایسه کنی، گفتن اونا نابغه ن، فلانن… گفتن آدم وقتی به اهداف خودش می رسه موفقه، لازم نیست حتما دنیا بشناسنش.
ولی من این توجیها رو نمی پذیرم. نمی تونم بپذیرم. من دلم می خواد یه کار بزرگ تو زندگیم بکنم، می خوام آدم بزرگی بشم. می خوام حداقل خودم حس کنم که مفیدم.
من هم دوست دارم موفق باشم.

پ.ن: ژاپن قهرمان شد. به نظرم هیچ حسی جای حس اول شدنو نمی گیره!

فرمول

فرمول تولید یک رمان عامه پسند ایرانی، یا چگونه با صرف فقط چند هفته و بدون سوازندن ذره ای فسفر یک رمان زرد پرفروش بنویسیم؟
مواد لازم:
دختر بسیار بسیار زیبا و بسیار بسیار پولدار – یک عدد
پسر بسیار بسیار جذاب و بسیار بسیار پولدار – یک عدد
خواستگارهای درجه 1 (برای دختر) – به مقدار لازم (حداقل 5 تا)
عشاق بی بند و بار و فرصت طلب (برای پسر) – به مقدار لازم (2 تا هم کافی ست)
عشق، اشک، آه و ناله،خیانت، نامردی، مرگ و میر، دل های شکسته، کادوهای گران قیمت – هر چه بیش تر بهتر
نکته: اسامی باکلاس (ترجیحا ایرانی اصیل) فراموش نشود.

این مواد را با هم مخلوط کنید (احیانا اگر از دستور پخت رمان های سابق هم تقلب کردید مساله ای نیست). آن قدر هم بزنید تا حداقل به 450 الی 500 صفحه برسد. در هر فصل حداقل چند صفحه را به توصیف زیبایی های شخصیت های اصلی داستان اختصاص دهید. دستنوشته ی خود را به انتشارات ببرید. اطمینان حاصل کنید که قیمت کتاب کم تر از 7500 تومان تعیین نشود.
تبریک می گویم: شما موفق به نوشتن یک رمان عامه پسند ایرانی شده اید!

پ.ن: من پشت دستمو داغ کردم که دیگه یه رمان زرد ایرانی رو حتی ورق بزنم!

من مرده ام

حس می کنم
قلبم
مثل سنگ قبری
سرد و مرده است.
و بر وجودم
مثل گورستان
گرد مرگ پاشیده شده است.

نمی دانم
که زنده ام
یا تنها مانند زنده ای
نفس می کشم؟

نمی دانم
که مرده ام
یا تنها مانند مرده ای
عاری از احساسم؟

نمی دانم
نمی دانم
تنها می دانم
که مرگ واقعی
آن لحظه ای است که فراموش کنیم زنده ایم
پس چرا نگویم
که من مرده ام؟

پ.ن: اسم شعر نما اسم کتابیه از نویسنده ی ژانر وحشت آر.ال.استاین.
پ.ن 2: دلم شور و شوق پارسال این موقع رو می خواد…

خاطره

روزگاری
چشمان تو
الهام بخش اشعار من
و روزگاری
دنیایم
آهنگ صدای تو بود.

امروز اما
تنها یادت
می پراکَنَد
عطر تو را
در خانه ی وجودم…

پ.ن: بدون شرح!
پ.ن 2: یه رابطه که تموم می شه به نظرم باید همه جوره تموم بشه. یعنی دیگه هیچ رد و نشونی توی وجود آدم باقی نذاره. ولی یه وقتایی، یه خاطره… نمی شه کاریش کرد!
پ.ن 3: دیدگاه ها بسته ست.

تفاوت

یه سال و نیم پیش که داشتم پیج فیس بوکم رو می ساختم، توی قسمت بیو نوشتم: یه جورایی متفاوت! نمی دونم چرا، ولی اون زمان هر جا می خواستم راجع به خودم یه توضیح کوتاه بدم همینو می گفتم: متفاوت.
چند وقت پیش بنده خدایی توی فیس بوک ازم پرسید منظورم چیه از یه جورایی متفاوت… و من که کلا این جریان رو فراموش کرده بودم موندم باید چی بگم و از خودم پرسیدم که واقعا چرا یه سال و نیم پیش این جمله رو نوشتم…
می دونم که تفاوت یه چیز کلیشه اییه. ما همه با هم متفاوتیم… بله، همه با هم متفاتند، ولی بعضی ها متفاوت ترند! شاید من یه سال و نیم پیش واقعا با بقیه ی هم سالام متفاوت بودم، ولی حالا، تنها حسی که ندارم تفاوته.
شروع این همرنگی کی بود؟ بذار بگم کنکور… یه سال تموم دنبال یه رتبه ی خوب دویدن… هنوزم خوب یادمه هر آزمونی که می دادیم من نفرات قبل خودمو می شمردم و واسه حذف رقیبام نقشه می کشیدم. من! واسه برتر شدن از دوستای خودم نقشه می کشیدم. چی به سر ما اورد این کنکور؟ واقعا ظاهر بینی تا چه حد؟
بذارین برم عقب تر، به دوم دبیرستان، وقتی می خواستیم انتخاب رشته کنیم. با خودم گفتم می رم انسانی، روان شناسی می خونم، به چهار تا آدم کمک می کنم! دغدغه ی یه دختر 16 ساله رو حال کنین! کمک به آدما! به خانواده گفتم می رم انسانی، حقوق می خونم، وکیل می شم. و به خودم می گفتم کی به کیه، حالا کو تا کنکور، اون موقع یه کاریش می کنم.
برگردیم به ظاهر بینی کنکور… انتخاب رشته. به روان شناسی فکر کردم ولی آخرش همون حقوق رو زدم، با این که می دونستم من با این همه کم رویی به درد تنها کاری که نمی خورم وکالته! ولی زدم. چرا؟ چون حقوق رشته ی با کلاسیه، چون پول توش هست! دغدغه ی یه دختر 18 ساله رو حال کنین! کلاس، پول.
یه سال و نیم پیش توی پیج فیس بوکم نوشتم که متفاوتم. در حالی که نبودم. من شاید قبلا متفاوت بودم، شاید توی 16 سالگی به جای این که دغدغه ی بوی فرند و میک آپ داشته باشم دغدغه ی کمک به آدما رو داشتم، ولی از دو سال پیش به این ور دیگه این طور نبودم. دختر دو سال پیش تا الآن دختر پول و کلاس و برند و کافی شاپه. دختر دو سال پیش تا الآن دیگه تنها تفاوتش با بقیه اینه که هنوز گذشته شو یادشه، که هنوز جرات فراموشی گذشته شو نداره…
باید اون بیو رو عوض کنم… یا این که تصمیم بگیرم دوباره متفاوت باشم.

panic

دیروز

چشمامو باز می کنم… یه روز دیگه. با بی میلی پا می شم و می رم دانشگاه. از خودم می پرسم که چرا؟ چرا دارم می رم دانشگاه؟
ساعت 8 و چند دقیقه می رسم به کلاس… استاد نشسته پشت میزش و اندازه ی دو پاراگراف جزوه گفته. از این درس عملا چیز خاصی نمی دونم… جزوه ی چاپی رو باز می کنم و سعی می کنم با کلاس همراه بشم. ولی فکرم جاهای دیگه ست… وقتی بچه ها سوال می پرسن ترس سراغم می آد… ترس از این که هیچی نمی دونم، که فقط یه دانشجوی از همه جا بی خبرِ در رفت و آمدم.
توی راه رفتن به کلاس بعدی انگشتم محکم می خوره به در آسانسور و ناخنم نابود می شه… هنوز درست و حسابی سر جام نشستم که لنزم از چشمم می افته تو دست کثیفم… دوباره ترس، ترس از این که لنز کثیف بزنه کورم کنه، که این سلامتی شکننده هم ترکم کنه.
وقت ناهاره و دم یه کلاس دیگه ایستادم تا دوستامو ببینم… بچه ها یکی یکی و چند تا چند تا می آن بیرون که اونو می بینم… همون دوست فریب دهنده رو… سرشو برام تکون می ده و زیر لب سلامی می کنم… ترس تو وجودم، ترس از این که دوباره فریب بخورم، که دوباره اشک بریزم.
با دوستی حرف می زنم… راجع به ادامه تحصیل و ارشد و… می گم که می رم، که باید برم، که نمی دونم کجا، چی، نمی دونم، فقط می دونم که باید برم، که باید فرار کنم، که باید از نو شروع کنم… ولی نمی گم که چقدر می ترسم، چقدر از این آینده ی ناشناخته ی لعنتی می ترسم، چقدر می ترسم همه برنامه هام بریزه به هم، گرفتار روزمرگی بشم.
از دانشگاه بر می گردم… هوا جهنمیه… از جلوی کفش فروشی پانیک رد می شم. عجیبه ولی، همیشه فکر می کردم این پانیک نیست، پنیکه (panic)… همیشه هم از خودم می پرسیدم چرا آدم باید بخواد اسم مغازه شو بذاره ترس و وحشت… حالا انگار برای بار اول می بینم این پنیک نیست، همون پانیکه. پنیک… چه سازگار با حال و هوای من!

امروز

یه روز خسته کننده… که بی انگیزگی مطلق من بهش دامن می زنه. بازم از خودم می پرسم که چرا؟ چرا دارم ادامه می دم؟ چرا جرات ندارم، چه به حد کافی شجاع نیستم، که بزنم همه چیو داغون کنم و اون طور که دلم می خواد زندگی کنم؟

پ.ن: مدتیه اندکی قاطی ام… panic…

سفر در پشت سر!

در سفر به بلاد کفر، متوجه نکاتی چند شدم:
1. مردم خیلی بیش تر از این که به بنا/شی تاریخی اهمیت بدن، به عکس گرفتن از اون اهمیت می دن. پس هر جا ببینن یکی داره عکس می گیره دوربینو رو می کنن، حتی اگه مطلقا ندونن که دارن به چی نگاه می کنن!
2. هر جا که صفی تشکیل شده باشه، مردم می رن و آخر صف می ایستن، حتی اگه مطلقا ندونن که این صفِ چیه! 99.5 درصد از صفا دقیقا به همین دلیل تشکیل می شه.
3. مردم هیچ جای دنیا به اندازه ی ایرنیا در بند ست کردن بند کفششون با بند ساعتشون نیستن. دمشون هم گرم!
و…
نکات ریز و درشت دیگه ای هم متوجه شدم که دیگه مجالی برای رو کردنشون نیست!
در کل این سفر به بلاد کفر منو بسیار مسرور کرد و از خداوند متعال خواستارم که چنین سفری رو قسمت شما هم بکنه!
بنده با این که با تمام وجود به اصالت کشورم افتخار می کنم (باید ببینین مردم توی لوور چه طوری از در و دیوارای تخت جمشید عکس می گیرن!)، ولی این مانع از این نشد که گهگداری از خدا سوال کنم که آخه چرا ما رو ایرانی آفریدی؟! چرا آخه؟!
بگذریم. این طوریاس دیگه!
در این مدت هم علاوه بر این که کل همشهری داستان رو خوندم، مجموعه داستانی هم به اسم “خوبی خدا” مطالعه کردم. این کتاب مجموعه ی 9 تا داستان از نویسنده های آمریکایی بود. البته آمریکایی تبار نه، فقط ساکن آمریکا! چند تا از داستاناش خیلی عالی ان، مثل داستان «تو گرو بگذار، من پس می گیرم» نوشته ی «شرمن الکسی» که یه نویسنده ی سرخ پوسته و «جهنم-بهشت» نوشته ی «جومپا لاهیری» که هندی تباره.
خلاصه اینم از این.
از شنبه هم بالاخره باید به سلامتی برم یونی و دوباره روز از نو و روزی…
این طوریاس دیگه! این طوریاس!

* خوبی خدا
*9 داستان از نویسندگان آمریکایی
* ترجمه ی امیر مهدی حقیقت
* انتشارات ماهی

سفر در پیش

اول از همه شروع سال تحصیلی رو به همه ی دانش آموزا و دانشجوهای عزیز تبریک می گم، چون می دونم که همه از فرا رسیدنش چقدر خوش حالن! منم از شدت خوش حالیم تصمیم گرفتم در آستانه ی سال تحصیلی برای دو هفته برم مسافرت، که با این که به اندازه ی دانشگاه رفتن لذت بخش نیست، ولی خب، بد هم نیست!!!
غرض همین بود که اطلاع بدم به مدت دو هفته نیستم، حالا انگار اون وقت که بودم خیلی زود به زود آپ می کردم! در هر حال، سعی می کنم حتما به وبلاگایی که همیشه می خوندم سر بزنم، ولی از آپیدن معذورم!
با توجه به این که من این هفته رو هم دانشگاه نرفتم و دو هفته هم بعد از این نمی رم، با خوش حالی اعلام می کنم که سه هفته کلاسا رو «میس» کردم و نه تنها به تخمم هم نیست، بلکه خیلی هم از خودم راضی ام!
این پست رو به یا جمله ی کاملا غیر رمانتیک که نشون دهنده ی حال و هوای الآنمه به پایان می برم:
برای کسی که جرات خودکشی نداره، زندگی بدترین شکنجه ست.
برای همه ی شما آرزوی صبر دارم، باشد که این سال تحصیلی هم زودتر به درک واصل شود!

پ.ن: اگه اهل کتاب و داستانید، «همشهری داستان» رو بخونید. واقعا خوبه!

کافکا در ساحل

خیلی وقت بود که یه کتاب به درد بخور نخونده بودم و دلم لک زده واسه یکیش! این روند ادامه داشت تا وقتی که ناطور دشت سلینجر رو خوندم، که انصافا یکی از باحال ترین کتاب هایی بود که به عمرم خونده بودم. بدون هیچ تردیدی من عاشق هولدن کالفیلد این کتاب شدم! خلاصه این که سلینجر روح منو بعد ا زمدت ها کسلی تازه کرد.
بعد از ناطور دشت “کافکا در ساحل” رو خوندم. نویسنده ی این کتاب شخصیه به اسم “هاروکی موراکامی”. این نویسنده ژاپنیه و به سلینجر ژاپن معروفه. هرچند من یکی که نتونستم شباهتی بین کارای اون و سلینجر ببینم!
کافکا در ساحل کتاب عجیب و غریبیه. این کتاب دو تا داستان موازی رو دنبال می کنه: یکی داستان پسر 15 ساله ای که از خونه فرار کرده، اون یکی داستان پیرمردی که در اثر یه حادثه کمی کندذهن می شه. البته داستان خیلی پیچیده تر از این حرفاست، و پره از اتفاقای غیر عادی، اشاره های اساطیری، موسیقی و مطالب فلسفی!
کافکا در ساحل کتاب قطوریه، تقریبا 670 صفحه. ولی نثرش واقعا شیرینه و با وجود پیچیدگی درکش خیلی راحته. شخصیت های داستان همگی یه مشت آدم تنها و بی تعلق اند، دقیقا مثل جناب نویسنده.
با وجود این که نویسنده ی این کتاب ژاپنیه و کل داستان هم توی ژاپن می گذره، ولی داستان یه طوریه که ممکنه هر جای دنیا اتفاق بیفته، نه لزوما اون طور که نویسنده تصویر کرده توی ژاپن.
خلاصه این که کتاب خوب و دلکشیه (!). اگه دلتون لک زده برای یه کتاب خوب، بفرمایید، حاضره!

*کافکا در ساحل
* نوشته ی هاروکی موراکامی
* ترجمه ی گیتا گرگانی
* انتشارات کاروان
نکته: از این کتاب ترجمه های دیگه ای هم هست، ولی من عمیقا همین ترجمه رو توصیه می کنم!

خسته م

خسته و داغونم و دلم می خواد سر به کوه و بیابون بذارم.
احساس می کنم دارم تو زندگیم قربانی “کار درست” می شم… این “کار درست” لعنتی که در اکثر موارد به جای این که همه چیزو درست کنه بدترش کرده…
به خاطر همین “کار درست” خیلی چیزا رو از دست دادم، خیلی چیزا رو…
به خاطر “کار درست” خواهرم دیگه بهم اعتماد نداره… اعتمادی که مدت ها واسه ایجاد کردنش زحمت کشیده بودم.
به خاطر “کار درست” دو سال پیش کسی رو واقعا دوسش داشتم از دست دادم… و در کنار اون بهترین دوستای زندگیمو.
به خاطر “کار درست” چند ماه پیش حتی حاضر نشدم به کسی که دوسم داشت یه فرصت بدم… کسی که شاید مثل اون دیگه هیچ وقت توی زندگیم پیدا نشه.
به خاطر “کار درست”… می خوام بالا بیارم روی این “کار درست”، می خوام جرش بدم…
حالم از زندگی ای که “کار درست” در اون حتی از کار غلط هم بدتره به هم می خوره.
خسته و داغونم… خسته و داغون.

« ورودی‌های پیشین
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.