من هيچ وقت آدم سياسي اي نبودم. هيچ وقتم آدمي نبودم كه مثلا خيلي واسم مهم باشه كه تو دنيا چه خبره و مردم زنده ن يا مردن يا گرسنه ن يا تشنه ن… البته از اين خصوصيتم واقعا متنفر بودم و هستم و جدا آرزو دارم آدمي باشم كه جز خودش به بقيه هم يه خورده اي اهميت بده!
در هر حال، منم مثل خيلياي ديگه سر انتخابات جوگير شدم و حرصم خوردم و ناراحتم شدم و… البته چون كنكور داشتم پامم به هيچ كدوم از راهپيمايي ها نرسيد، ولي در هر حال دورادور حواسم بود كه داره چي مي شه.
بگذريم. از وقتي وارد دانشگاه شدم به خاطر جو جلب مخفي دانشگاه تهران يه كم سعي كردم وارد سياسي بازي و اين جور صحبتا بشم. اين شد كه 13 آبان تشريف بردم به دانشگاه و با ماسك و مچ بند گرين (!) شعار سر دادم. البته اون روز راهپيمايي جدا مسالمت آميز و خوب بود و ما كلي با خودمون حال كرديم! ولي امان از 16 آذر…
من از طرف والدين كلي تهديد شده بودم كه نرم دانشگاه، ولي در هر حال ما رفتيم! چشمتون روز بد نبينه كه از هر كوره دهاتي كه تو ايران وجود داره بسيجي ها رو كرده بودن تو اتوبوس كه بيان با سردر تهران يونيورسيتي (!) عكس يادگاري بندازن! خلاصه اين كه ماشالا بسيجيا دانشگاه رو به تسخير خودشون دراورده بودن و جلوي درا و چند تا دانشكده با خوش حالي تجمع كرده بودن.
ما كه اصلا نفهميديم اينا هيچ كودوم دانشجو نيستن! واقعا جاي سوال بود كه اين دوستان موفق به اخذ ديپلم شدن؟! از يه منبع موثق شنيدم كه وقتي از چندتاشون كارت دانشجويي خواستن فرمودن كه ما مدعويم!
تازه ما كلي قضاياي هيجان انگيز داشتيم. وقتي جلوي دانشكده فني تجمع كرده بوديم در يه درگيري من لا به لاي جمعيت به زمين افتاده و فكر كردم الآنه كه زير دست و پا بميرم! خلاصه در همون لحظه شروع كردم به جيغ زدن و دست هايي منو بلند كردن. در همون گير و دار كفش راست بنده از پام خارج شد و باز همون لحظه گاز فلفلي توسط عوامل مشكوك (!) زده شد و ما مرگ رو جلوي ديدگان خود ديديم. سپس ما در رفتيم و ما همون طور يه لنگه پا كلي دود سيگار استنشاق كرده تا حالمون كمي جا بياد. بعد با دوستان شروع به گز كردن دانشگاه براي يافتن يه جفت دمپايي كرديم و به هر كي مي پرسيد كفشت كو مي گفتيم: «اين سند جنايته *ه!»
در هر حال بعد از آروم شدن اوضاع رفقا كفش اينجانب رو پيدا كردن و ما هيچ خسارت خاصي نخورديم!
به هر صورت، ما تا 3 و 4 بعد از ظهر در يوني بوديم و آماده حماسه آفريدن. ناگفته نماند كه سر ظهر هم ناهار دوستان بسيجي رسيد تا با انرژي هر چه بيش تر به شعارهاي انقلابي شون بپردازن!
درضمن يه خواهر بسيجي تصميم به ارشاد ما داشتن. ايشون گفتن كه دلشون به حال ما مي سوزه و ما هم گفتيم كه اتفاقا دل ما هم به حال اونا مي سوزه! خلاصه آتيش بازاري بود تو دلامون!
خلاصه اينم از ماجراهاي ما!
البته 17 و 18 آذر هم خبرايي بوده كه ما حضور نداشتيم، ولي قطعا هيچ يك به پاي 16م نمي رسيده!
پ.ن: گفتم كه من هيچ وقت آدم سياسي اي نبودم، درسته؟!
مهسا Said:
on دسامبر 9, 2009 at 8:39 ب.ظ.
سلام دوست عزیز
من شما رو به لیست دوستام اضافه کردم خوشحال میشم باز سر بزنین
راستی میبینم ما که نبودیم حسابی دخلتون روآوردن اون روز و خسارت چندانی هم نخوردین هی هی هی
توی متنت انگار وایسادی داری واسه آدم قضیه رو تعریف می کنی. حتی دست تکون دادن هات هم پیداس تو متن
خیلی دیدنی بودی ها با پای پیاده هی هی هی
eloool Said:
on دسامبر 10, 2009 at 10:03 ق.ظ.
به به دوست عزيز! خيلي ممنون ولي ليست لينك هاي من تو خونه وا نمي شه واسه همين من نمي تونم اين افتخارو به شما بدم! ها ها!
حالا اين كه گفتي تعريف بود يا انتقاد؟!
آره، حالا افشين ازم عكس گرفت بهت نشون مي ديم!
باران Said:
on دسامبر 10, 2009 at 2:11 ب.ظ.
همین حضور سبز شما غیر سیاسیونه که ما سیاسی باز ها رو دلگرم می کنه
مریم Said:
on دسامبر 12, 2009 at 9:35 ق.ظ.
به نظر من دیگه اون کفشتو نپوش بده بذارنش تو موزه
saeedeh Said:
on دسامبر 12, 2009 at 9:39 ق.ظ.
duste gheyre siyasi omidvaram be tosiyeye injaneb gosh karde va dige dar in tajammoat sherkat nakarde kare hn mamlekat az hn harfa gozashte
mahsa Said:
on دسامبر 14, 2009 at 5:50 ق.ظ.
سلام
حال شما چطوره؟ خوبید ایشالله در راستای وقایع اخیر؟ بعید می دونم ولی امیدوارم خوب باشید
یه یادگاری تازه نوشتم. یه حاشیه روی یه فیلم
خوشحال می شم به ایستگاه سر بزنین
شاد باشی
خدانگهدار
فائزه Said:
on دسامبر 15, 2009 at 7:15 ق.ظ.
سلام همرزم 16 آذر!!!!!!!!!!!به نظر من از اینی که نوشتی 16 با هیجان تر بود البته 17 خیلی بیشتر که شما سعادت همراهی ما رو نداشتی!!!!!!!!ولی خیلی خوبه که وارد سیاست شدی به نظر من ادامه بده چون مطمئن باش که آخرش همین اعتراضات ماست که نتیجه میده(هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم)
eloool Said:
on دسامبر 15, 2009 at 7:24 ب.ظ.
خب البته من تمام تلاشم رو كردم كه وقايع رو هر چه مهيج تر توضيح بدم! البته قطعا من نمي تونم با آب و تاب شما قضيه اي رو تعريف كنم!
من مرده ام « فرياد تر از فرياد Said:
on دسامبر 7, 2010 at 10:24 ق.ظ.
[...] از نویسنده ی ژانر وحشت آر.ال.استاین. پ.ن 2: دلم شور و شوق پارسال این موقع رو می [...]