دیروز
چشمامو باز می کنم… یه روز دیگه. با بی میلی پا می شم و می رم دانشگاه. از خودم می پرسم که چرا؟ چرا دارم می رم دانشگاه؟
ساعت 8 و چند دقیقه می رسم به کلاس… استاد نشسته پشت میزش و اندازه ی دو پاراگراف جزوه گفته. از این درس عملا چیز خاصی نمی دونم… جزوه ی چاپی رو باز می کنم و سعی می کنم با کلاس همراه بشم. ولی فکرم جاهای دیگه ست… وقتی بچه ها سوال می پرسن ترس سراغم می آد… ترس از این که هیچی نمی دونم، که فقط یه دانشجوی از همه جا بی خبرِ در رفت و آمدم.
توی راه رفتن به کلاس بعدی انگشتم محکم می خوره به در آسانسور و ناخنم نابود می شه… هنوز درست و حسابی سر جام نشستم که لنزم از چشمم می افته تو دست کثیفم… دوباره ترس، ترس از این که لنز کثیف بزنه کورم کنه، که این سلامتی شکننده هم ترکم کنه.
وقت ناهاره و دم یه کلاس دیگه ایستادم تا دوستامو ببینم… بچه ها یکی یکی و چند تا چند تا می آن بیرون که اونو می بینم… همون دوست فریب دهنده رو… سرشو برام تکون می ده و زیر لب سلامی می کنم… ترس تو وجودم، ترس از این که دوباره فریب بخورم، که دوباره اشک بریزم.
با دوستی حرف می زنم… راجع به ادامه تحصیل و ارشد و… می گم که می رم، که باید برم، که نمی دونم کجا، چی، نمی دونم، فقط می دونم که باید برم، که باید فرار کنم، که باید از نو شروع کنم… ولی نمی گم که چقدر می ترسم، چقدر از این آینده ی ناشناخته ی لعنتی می ترسم، چقدر می ترسم همه برنامه هام بریزه به هم، گرفتار روزمرگی بشم.
از دانشگاه بر می گردم… هوا جهنمیه… از جلوی کفش فروشی پانیک رد می شم. عجیبه ولی، همیشه فکر می کردم این پانیک نیست، پنیکه (panic)… همیشه هم از خودم می پرسیدم چرا آدم باید بخواد اسم مغازه شو بذاره ترس و وحشت… حالا انگار برای بار اول می بینم این پنیک نیست، همون پانیکه. پنیک… چه سازگار با حال و هوای من!
امروز
یه روز خسته کننده… که بی انگیزگی مطلق من بهش دامن می زنه. بازم از خودم می پرسم که چرا؟ چرا دارم ادامه می دم؟ چرا جرات ندارم، چه به حد کافی شجاع نیستم، که بزنم همه چیو داغون کنم و اون طور که دلم می خواد زندگی کنم؟
پ.ن: مدتیه اندکی قاطی ام… panic…
ali Said:
on اکتبر 18, 2010 at 9:57 ق.ظ.
وای از این همه انرژی منفی !!!
وای از این همه ترس و واهمه !!!
یه طوری حرف میزنی که انگار هیچ اراده ای از خودت نداری !!
قوی باش
ansherly Said:
on اکتبر 20, 2010 at 4:32 ب.ظ.
چقدر اوضاع همه این روزا خرابه …. shit
شادی Said:
on اکتبر 21, 2010 at 6:59 ق.ظ.
اخ
من میدونم اینا ینی چی
زینب Said:
on اکتبر 22, 2010 at 9:59 ق.ظ.
واقعا این آینده ی ناشناخته خیلی هولناکه… حال و هوات رو می فهمم. خودت می دونی که من هم الان تو چه شرایطی هستم… ولی اینقدر بی انگیزه نباش. الهام تو زندگی رو خیلی به خودت سخت می گیری…
eloool Said:
on اکتبر 24, 2010 at 12:56 ب.ظ.
آخه زندگی بهم سخت می گیره!
Mehr Said:
on اکتبر 25, 2010 at 6:33 ق.ظ.
چرا اینجوری شدی تو دخترک؟ خوب بودی که !
eloool Said:
on اکتبر 26, 2010 at 12:51 ب.ظ.
الآنم خوبم… ولی بر این ترس هیچ جوره نمی تونم غلبه کنم!
مهسا جون! Said:
on اکتبر 25, 2010 at 11:42 ق.ظ.
سلام
باز چه مرگته تو؟! هر وقت من میام تو این خراب شده انگار با یه ruined woman طرفم.(اینو از تو یه فیلم یاد گرفتم. ها ها ها)
یه ذره بشین چارلی چاپلین و نورمن ویزدم و از اینا ببین شاد بشی. (امروز من دارم به همه این پیشنهاد رو می کنم.)
به ایستگاه هم یه سر بزن به این وبلاگ داغونت که مثل خودت unusual و غیر عادی و مسخره ست. آخه اسکرول هم می ره سمت چپ؟
eloool Said:
on اکتبر 26, 2010 at 12:53 ب.ظ.
مهسا جون؟! خود تحویل گیری تا سر حد مرگ!
بابا انگلیش! حالا یه فیلم نگاه کرده ها! ببین چه کلاسی می ذاره! جمع کن خودتو!
وا. احتمالا مشکل از لپ تاپ آن یوژوال خودت بوده! وگرنه اون بنده خدا از جاش جمب نمی خوره!
رسول Said:
on اکتبر 27, 2010 at 7:46 ب.ظ.
وای الهام خانم ناراحته چرا؟ این ترس تو وجوده هممون هست فقط نمیخوایم بهش فکرکنیم دلیلی هم نیست که بخوایم بهش فکر کنیم. با این وضع جامعه ترس از آینده چیز عجیبی نیست اما هر کاری همه کردن ما هم میکنیم. به قول معروف هر چه پیش آید خوش آید
mahsa Said:
on اکتبر 31, 2010 at 11:38 ق.ظ.
سلام
به جای این «دوستی» خشک و خالی بنویس «دوست نازنینی، گلی، سنبلی،خوشگلی،اینترستینگی…»آخه این چه وعضشه؟ با اون موهات! هاهاه
ابه ایستگاه یه سر بزنی خوشحال می شم.با یه داستان اومدم از خود خودم.
شاد باشی
خدانگهدار
ali Said:
on نوامبر 1, 2010 at 6:36 ب.ظ.
آپــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــ ـــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ م
زوووووود بـــاش
آپــــم
آپــــــــم
آپــــــــــــم
ـپــــــــــــــــم
آپــــــــــــــــــــم
آپــــــــــــــــــــــــم
آپـــــــــــــــــــــــــــــم
آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــم
آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
آپــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
آپــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــم
آپـــــــــــــــــــــــــــــم
آپــــــــــــــــــــــــم
آپــــــــــــــــــــم
ـپــــــــــــــــم
آپــــــــــــم
آپــــم
آپــــم
آپــــــــم
آپــــــــــــم
ـپــــــــــــــــم
آپــــــــــــــــــــم
آپــــــــــــــــــــــــم
آپـــــــــــــــــــــــــــــم
آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــم
آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
آپــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
آپــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــم
آپـــــــــــــــــــــــــــــم
آپــــــــــــــــــــــــم
آپــــــــــــــــــــم
ـپــــــــــــــــم
آپــــــــــــم
آپــــم
غزال به عصبانیتت غریددددددددد Said:
on نوامبر 2, 2010 at 9:47 ق.ظ.
migamaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa
ma chera enghad mese hamimmm ??
shoresho darovordimaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa
غزال به عصبانیتت غریددددددددد Said:
on نوامبر 2, 2010 at 9:48 ق.ظ.
mano add kon to yahoo ghor bezanim ye kam ba ham
eloool Said:
on نوامبر 3, 2010 at 11:24 ق.ظ.
ادت کردم منتها هیچ وقت آن تشریف ندارین! تو فیس بوک ادم کن. واست یه آف گذاشتم اونو ببین!
mahsa Said:
on نوامبر 2, 2010 at 4:38 ب.ظ.
سلام
چه عحب ما یه بار از توتعریف شنیدیم!!!!!!!!!!!!!!
eloool Said:
on نوامبر 3, 2010 at 11:23 ق.ظ.
استثنا بود اون یه دفعه جو نگیردت! :دی
ali Said:
on نوامبر 3, 2010 at 9:22 ب.ظ.
سلام .بازم که به خاطره ها پیوستی !
تو قصد نداری دیگه اپ کنی نه !؟
این تیریپ وبلاگهای مارو بهشون میگن وبلاگ متعلق به دل !!
یعنی هر چی دل خواست توش بزاریم
گاهی وقتها بارون میاد میری لبه پنجرهو قطره های ریز ریز میزنن تو صورتتو صدای شرشره بارونم میزنه پس کلت .وبعدش فورا دل میگه بپر وبلاگتو زرد کن !!!!!
و گاهی اوقاتم با استادت کل میندازی که اره استاد اینجوریه و استادم میگه نه عزیزه من اونجوریه !!!بعدشم فرتی جوکیر میشی سریع یه مانیفست مینویسی تو وبلاگت!!!اینجوریاست دیگه چه کار میشه کرد
یکم عجله هم گاهی وقتها خوبه ها
maryam.j Said:
on دسامبر 16, 2010 at 5:18 ق.ظ.
سلام…
به نظرم تو هنوزم متفاوتی…
خیلیا هیچ وقت جراتشو ندارن که به این چیزایی که تو الان گفتی اعتراف کنن یا حتی قبول کنن که دغدغه هاشون عوض شده.این شجاعته
eloool Said:
on دسامبر 16, 2010 at 12:04 ب.ظ.
سلام! مرسی که سر زدی!
شاید. از این جهت بهش نگاه نکرده بودم.